تبلیغات
___سکوت تنهایی شب در برکه ای خاموش____ - مطالب Ahmad

___سکوت تنهایی شب در برکه ای خاموش____

""آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست""

____________________________________________

من مورچه ای رو مسخره می کردم که سال ها عاشق یک تفاله ی چایی بود !
خودم رو فراموش کردم که زمانی عاشق آشغالی بودم که فکر می کردم آدمـه.
اما گذشته به آدم تجربه اضافه میکنه که کارهای اشتباهو اصلاح کرد و بجاش بتونی واسه خودت خاطراتی بسازی که دوس داری همین الان که این جمله هارو مینویسی بغلشون کنی و بگی دوستت دارم......


[ دوشنبه 7 فروردین 1391 ] [ 11:37 ب.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

....بی صدا...

از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت،آنکه دوستش داریم هرگونه حقی برما دارد حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد،نمیتوان از او رنجشی به دل گرفت بلکه باید تنها از خود رنجید که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند.... و این خود دردی كشنده است....



[ چهارشنبه 3 اسفند 1390 ] [ 02:53 ب.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

عشق...

ولنتاین كشیشی بود كه یك روز در دنیا رو به اسم خود ثبت كرد
روز ولنتاین مصادف با 25 بهمن ماه ( 14 فوریه ) است که روز عشق و محبت نامیده شده و در این روز دخترها و پسرها به همدیگر هدیه میدهند تا عشق و علاقه خود را به یکدیگر بهرنحوی ابراز کنند…

ولنتاین

ولنتاین مبارك



[ سه شنبه 25 بهمن 1390 ] [ 04:22 ب.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

شریعتی...

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

دکتر علی شریعتی



[ چهارشنبه 23 آذر 1390 ] [ 11:11 ق.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

یادت بخیر...


هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را احساس کردی هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو <<یادت بخیر>>

2
همیشه تلخترین لحظه هارو کسی واست میسازه که قشنگترین لحظه هارو با او بودی...


[ یکشنبه 1 آبان 1390 ] [ 08:49 ب.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

رفتن

برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما رو بر نگرداند   که من بی او هیچم نیمه شب ها برایش دعا کردم   اه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و  مورد اجابت قرار ندادو او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم  و های های گریستم و او رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و امروز من او را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم همیشه ماندگار است         





[ یکشنبه 6 شهریور 1390 ] [ 04:39 ب.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

روزها...

این روزها اصلا روزهای قشنگی نیست.

فقط همین

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

مـن بـا تـو زیـر بـاران نـرفتـه ام ...

 بـاران کـه می بـارد دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود

 راه می افـتم ...

 بـدون ِ چـتـر ...

 من بـغض می کنـم

 آسمـان گـریـه ...



[ چهارشنبه 12 مرداد 1390 ] [ 04:26 ب.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

هی فلانی؟

هی فلانی! می دانی؟! می گویند رسم زندگی چنین است :
می آیند ...
می مانند ...
عادتت می دهند ...
و می روند ...
و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی! راستی! نگفتی! آیا رسم تو نیز چنین است؟! مثل همه ی فلانی ها ؟!
12
فلانی...


[ شنبه 14 خرداد 1390 ] [ 07:07 ب.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

نمایش

نمی دونم قصه از کجا شروع شد ولی می دونم خستم...انقدر خسته بودم که دلم می خواست سرمو رو شونه های یکی بذارمو گریه کنم...انقدر دلم گرفته بود که وقتی دیدمت همه آرزو هامو ریختم رو تو...به قولی روت حساب باز کردم ...همه خیالم شدی تو...حالا من موندم و کلی خیال از دست رفته کلی غرور و خیال که همش ریخت زمین...گفتم همه چیز درست می شه
می شم آدم سابق...گذشته رو فراموش می کنم...گفتم می شم بازیگر میرم نقش یکی دیگه رو بازی می کنم...اما نمی تونم می ترسم ..می ترسم نتونم خوب بازی کنم.
نمی دونم تقصیر تو بود که جلوم سبز شدی...تویی که برام نمایش بازی کردی
یا تقصیر خودم که همه آرزهامو به تو منتهی کردم...

حالا دیگه از پایان قصه می ترسم


[ چهارشنبه 24 فروردین 1390 ] [ 04:00 ب.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

امان از دست این زمونه...

آموخته ام که پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام که هیچ کس کامل نیست همانگونه که من کامل نیستم

آموخته ام که تنها گذشت می تواند به دوستی عمق و معنا ببخشد

آموخته ام که تنها با بخشیدن دیگران می توانم به آرامش روحی برسم .

آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند


[ شنبه 20 فروردین 1390 ] [ 04:08 ب.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]