نمایش
نمی دونم قصه از کجا شروع شد ولی می دونم خستم...انقدر خسته بودم که دلم می خواست سرمو رو شونه های یکی بذارمو گریه کنم...انقدر دلم گرفته بود که وقتی دیدمت همه آرزو هامو ریختم رو تو...به قولی روت حساب باز کردم ...همه خیالم شدی تو...حالا من موندم و کلی خیال از دست رفته کلی غرور و خیال که همش ریخت زمین...گفتم همه چیز درست می شه
می شم آدم سابق...گذشته رو فراموش می کنم...گفتم می شم بازیگر میرم نقش یکی دیگه رو بازی می کنم...اما نمی تونم می ترسم ..می ترسم نتونم خوب بازی کنم.
نمی دونم تقصیر تو بود که جلوم سبز شدی...تویی که برام نمایش بازی کردی
یا تقصیر خودم که همه آرزهامو به تو منتهی کردم...
می شم آدم سابق...گذشته رو فراموش می کنم...گفتم می شم بازیگر میرم نقش یکی دیگه رو بازی می کنم...اما نمی تونم می ترسم ..می ترسم نتونم خوب بازی کنم.
نمی دونم تقصیر تو بود که جلوم سبز شدی...تویی که برام نمایش بازی کردی
یا تقصیر خودم که همه آرزهامو به تو منتهی کردم...
حالا دیگه از پایان قصه می ترسم
[ چهارشنبه 24 فروردین 1390 ] [ 04:00 ب.ظ ] [ Ahmad ]
[ نظرات() ]
تبلیغات 