تبلیغات
___سکوت تنهایی شب در برکه ای خاموش____

___سکوت تنهایی شب در برکه ای خاموش____

""آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست""

عاشقی جرم قشنگیست...

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری

 

که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو

به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

 

به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است

 

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

  321

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

 

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

 

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی



[ سه شنبه 3 اسفند 1389 ] [ 04:25 ب.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

یكی بود یكــــی...

قصه ی مـــــا را هـــمان اول لو دادند؛

                         آنــــــجایی که گفتد :

                                                                 یکی بود، یکی نبـــــود . . .

یكی بود یكی نبود



[ چهارشنبه 13 بهمن 1389 ] [ 03:19 ب.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

دلم برات تنگ شده

دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه با منی...برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....دستامو كه بو میكنم دیوونه میشم...دیوونه از عطرت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنها نیستم.حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشكهای گرم عاشقونست...
آره دیگه تنها نیستم چون تورو دارم(بازم بگم؟)


delam tang shode

چه ساده لوح اند


آنان که می پندارند


عکس تو رابه دیوار های خانه ام آویخته ام


و نمیدانند که من


دیوار های خانه ام را


به عکس تو آویخته ام! ....



[ دوشنبه 27 دی 1389 ] [ 09:47 ب.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

God and Love

Where love is, God is also

هر کجا محبت باشد، خدا هم هست

God is in your heart, yet you search for Him in the wilderness

خدا در قلب توست و تو در بیابان ها به دنبالش می گردی


The nearer the soul is to God, the less its disturbances,since the point nearest nearest the circle is subject to the least motion

هر چه روح به خدا نزدیکتر باشد، آشفتگی اش کمتر است زیرا نزدیک ترین نقطه به مرکز دایره، کمترین تکان را دارد

Every happening, great and small,is a parable whereby God speak s to us,and the art of life is to get the message

هر اتفاقی که می افتد، چه کوچک چه بزرگ، وسیله ای است برای آن که خدا با ما حرف بزند و هنر زندگی دریافت این پیام هاست

god love

اینم تقدیم به ...

به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است.

بیا ای روشن .... ای روشنتر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است.

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.

شب افتاده است و من تنها و تاریکم ....

و در ایوان من دیریست

در خوابند

پرستوها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من !

بیا ای یاد مهتابی !



[ جمعه 10 دی 1389 ] [ 09:58 ب.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

دیوانه!!!

سهراب گفتی:چشمها را باید شست......شستم ولی !.........

گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی !..............

گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی !.............


او نه چشمهای خیس و شسته ام را،نه نگاه دیگرم را،هیچ کدام را ندید !!!!
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:

" دیوانه باران ندیده !! "
DIVOONE


[ یکشنبه 21 آذر 1389 ] [ 03:24 ب.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

یادگاری...

آخر از عشق تو ساکن در کلیسا میشوم           میکشم دست از مسلمانی مسیحا میشوم.
 آنقدر بر کشتی عشقت نشینم همچو نوح         یا به عشقت میرسم یا غرق دریا میشوم...!!!





چی بگم دیگه...


[ دوشنبه 17 آبان 1389 ] [ 11:16 ب.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

هیچکس..!!!

       هیچکس ویرانیم را حس نکرد

       وسعت تنهاییم را حس نکرد

       در میان خنده های تلخ من

       گریه ی پنهانیم را حس نکرد

       در هجوم لحظه های بی کسی

       درد بی کس ماندنم را حس نکرد

       آن که با آغاز من مانوس بود

      لحظه ی پایانیم را حس نکرد

هیچکس!!!



هیچکس تنهاییم را حس نکرد لحظه ویرانیم را حس نکرد در تمام لحظه هایم هیچکس وسعت حیرانیم را حس نکرد آن که سامان غزلهایم از اوست بی سر و سامانیم را حس نکرد
دوستان در جریانید دیگه نظر دهی واسه این مطلب غیر فعاله


[ سه شنبه 16 شهریور 1389 ] [ 03:44 ق.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

ای خدا

ای خدا امشب چه طوفانی شدم

آنچنان که خود تو میدانی شدم

امشب از خود بیخودم بنگر مرا

عاشق و مجنون تر از خود کن مرا

این که از قید زمان رسته منم

شیشه ی تزویر بشکسته منم

عشق تو هر ذره از جانم شده

رهنمای جان حیرانم  شده

ey khoda

ای خدا این جسم تنگ آید مرا

یک نظر کن آب و رنگ آید مرا

ای خدا پژمرده ام آبم بده

درمیان عارفان جایم بده

میزنم فریاد یا هو را بلند

تا ببینندم خلایق در کمند

در کمند عشق تو این جان من

در ازل بسته شده پیمان من

گر که دردم داده ای این خود دواست

گر تو فقرم داده ای عین غناست

راحتی در اوج طوفانم دهی

گریه بخشی تا که آرامم دهی

گر اسیر و بند در پایم کنی

در سرای عشق آزادم کنی

محضر تو محفل پاک صفاست

جایگاه شادی و مهر و وفاست

ای خدا از بند عشقت هرگز آزادم مکن

گر خرابی باشد این پس هرگز آبادم مکن

من چه گویم هر چه میبخشی خوش است

گر من آلوده را بخشی خوش است

این غزل دائم ثنا خوان تو است

هر نفس مشتاق و مهمان تو است



[ چهارشنبه 10 شهریور 1389 ] [ 01:44 ب.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

تو احساس منی


چشم هایم زشکوفایی عشق تو فقط می خواند

کاش می دانستی

عشق من معجزه نیست

عشق من رنگ حقیقت دارد

اشک هایم به تمنای نگاه تو فقط می بارد

کاش می دانستی

یه کسی هست که احساس تو را می فهمد

یه کسی از تب عشق تو دلش می گیرد

یه کسی از غمت امشب به خدا می میرد

کاش می دانستی

تو فقط مال منی

تو فقط مال همین قلب پر احساس منی

 
تنها
شب من با تو سحر خواهد شد

تو نمی دانی من

چه قدر عشق تو را می خواهم

تو صدا کن من را

تو صدا کن من را که پر از رویش یک یاس شوم

تو بخوان تا همه احساس شوم

کاش می دانستی

شعرهای دل من پیش نگاه تو به خاک افتاده است

به سرم داد بزن

تا بدانم که حقیقت داری

تا بدانم که به جز عشق تو این قلب ندارد کاری

باز هم این همه عشق

این همه عشق برای دل تو ناچیز است

آسمان را به زمین وصل کنم؟

یا که زمین را همه لبریز ز سر سبزی یک فصل کنم؟

من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم

به خدا تو نباشی

بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم


[ سه شنبه 26 مرداد 1389 ] [ 04:10 ق.ظ ] [ Ahmad ] [ نظرات() ]

یک داستان عشقی غم انگیز (حتما بخونید!!!)

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه .....

برای مشاهده ادامه متن روی عنوان آن کلیک کنید!

ادامه مطلب

[ پنجشنبه 31 تیر 1389 ] [ 01:51 ب.ظ ] [ Ahmad ] [ ممنون میشم نظر بدی() ]