هیچکس تنهاییم را حس نکرد!!!

ولنتاین كشیشی بود كه یك روز در دنیا رو به اسم خود ثبت كرد
روز ولنتاین مصادف با 25 بهمن ماه ( 14 فوریه ) است که روز عشق و محبت نامیده شده و در این روز دخترها و پسرها به همدیگر هدیه میدهند تا عشق و علاقه خود را به یکدیگر بهرنحوی ابراز کنند…

ولنتاین مبارك
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
دکتر علی شریعتی
هرگاه دفتر محبت را ورق زدی و هرگاه زیر پایت خش خش برگها را احساس کردی هرگاه در میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از ته قلب خود بگو <<یادت بخیر>>

همیشه تلخترین لحظه هارو کسی واست میسازه که قشنگترین لحظه هارو با او بودی...
برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما رو بر نگرداند که من بی او هیچم نیمه شب ها برایش دعا کردم اه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و مورد اجابت قرار ندادو او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم و های های گریستم و او رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و امروز من او را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم همیشه ماندگار است |
این روزها اصلا روزهای قشنگی نیست.
فقط همین
مـن بـا تـو زیـر بـاران نـرفتـه ام ...
بـاران کـه می بـارد دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود
راه می افـتم ...
بـدون ِ چـتـر ...
من بـغض می کنـم
آسمـان گـریـه ...
می آیند ...
می مانند ...
عادتت می دهند ...
و می روند ...
و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی! راستی! نگفتی! آیا رسم تو نیز چنین است؟! مثل همه ی فلانی ها ؟!


می شم آدم سابق...گذشته رو فراموش می کنم...گفتم می شم بازیگر میرم نقش یکی دیگه رو بازی می کنم...اما نمی تونم می ترسم ..می ترسم نتونم خوب بازی کنم.
نمی دونم تقصیر تو بود که جلوم سبز شدی...تویی که برام نمایش بازی کردی
یا تقصیر خودم که همه آرزهامو به تو منتهی کردم...
حالا دیگه از پایان قصه می ترسم
آموخته ام که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام که هیچ کس کامل نیست همانگونه که من کامل نیستم
آموخته ام که تنها گذشت می تواند به دوستی عمق و معنا ببخشد
آموخته ام که تنها با بخشیدن دیگران می توانم به آرامش روحی برسم .
آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی




